.
هر روز بهانه ای...، و هر شب علتی ...
و این رسم های تو در تویِ توخالی گویی نا تمام است تا همیشه...
دریایی از تجملات... بیابانی از انحراف...
دنبال چه میگردند؟....
دوست تر دارم این 1 را به سنگهای آرمیده در تاریکی قبرستان نگاه کنم...خیلی زندگی آنجاست... خیلی انسان آنجاست... خیلی از مردمان فهمیده ی خاموش، آنجا هر روز و شب جمعند و... تا ابد تنهایند.
از خودم میپرسم، در ورای تقویم و گردش روزگار و ماه و خورشیدها، واقعا فقط امشب شب یلداست؟!...
آخر... تو که میدانی... هر شبم یلدا بود... هر روزم خلاصه ی خورشید ...
من بازمانده ای از ناله های ضعیف و بیمار این دنیای بازیچه نیستم! فقط میدانم که هیچ چیز این دنیا برای سینه ی تنگ انسان کافی نیست...
آه...
چه قدر شلوغ میکنند این مردم... چقدر همهمه از صداهاست... چشمانم گرم خواب شده، و اندک ملاحظه ای در میان شن های سرد این بیابان نیست...
پدر ...
تو بگو.....
به راستی،
تنها امشب شب یلداست؟....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
و بی تو جمع جهان هرچه هست، تنهاییست.......
برچسب:
نویسنده: سام نوری