
مفتح !در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.حالا که چی؟مثلا کجا رو فتح میکنی با اثبات بر حق بودنت به بقیه؟قلب آدمی را که در این دنیا بودنش در ثانیه ای بعد تضمینی ندارد؟!اموالی را که از فردی به فرد دیگر منتقل شد و داخل هیچ گوری ضامن صاحبش نشد؟ قدرت و ریاستی را که سالها از آن دیگران بود و آن دیگران هیچ یک با تمسک بدان جاودان نشدند؟رعایت اصول درست و استفاده از تجربههای کاربردی میتواند نتیجه نهایی را بهتر کند.و یا نام و رسم و اعتباری را که با یک داستان من در آورد...
ادامه مطلب
تو نیستی... و دیگر جهانی نیستدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.حال من بی تو گفتنی نیست... نوشتنی هم نیست! سکوت کردنی ست...در هیاهوی پیچیده ی بادها منتظر معجزه ام... کجا رفتی پسرم؟ چه کسی سوال های مرا جواب خواهد داد؟آه... چقدر دنیا بيهوده است بعد از تو...
ادامه مطلب
زندگیدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید....داشتنی هایی که نداریمو سکوتی که میسازیم و میخواهیمحاصل دسترنج عقل ماست زندگی...و دردها، انوار مقدسی که برما متصل میشوند و مقصود آنها گسترش است و صعود،و زمین زمینه ی تکرار هزارمین بار این داشتنی ها و سکوت ها و دردهارعایت اصول درست و استفاده از تجربههای کاربردی میتواند نتیجه نهایی را بهتر کند.این بار ولی؛ برای ما......
ادامه مطلب
یوسف...جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است. دیالوگی از پوست شیر حرف حسرتهای عمیق روحم بودآنجا که گفت وقتی فرزندم به دنیا آمد به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که هم اومدنش رو ببینم هم رفتنش رو...دیدم منم همین بودم... وقتی برای اولین بار بغلت کردم، و چشمان زیبای تو پیوندی عجیب با دلم برقرار کرد، حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد روزی کنار گودالی خالی شده از خاک، که قرار بود خونه ی بدن کوچک و نحیف تو باشه، برای آخرین بار بغلت میکنم...و دیگه در آغوشم از پله های خونه نم...
ادامه مطلب
منجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.یک مادر ! که یکسال قبل در چنین روزی پسرم را زیر خاک پنهان کردم...پسری که تنها ۱۶ ماه داشت... و سرطان تمام حلق و حنجره و دهانش را گرفته بود... ...پیشنهاد یک کار داشتم. از خانم دکتر عزیزی که چند سال قبل در آزمایشگاه با ایشان همکار بودم. در ابتدای راه اندازی یک مرکز آزمایشگاهی تخصصی تازه میخواهند پذیرش را تمام و کمال من آغاز کنم. من... میتوانم آیا؟!... تکه پاره های وجودم را سر هم اگر بتوانم بکنم هم، قطعه ای از من همیشه نیست در ا...
ادامه مطلب
پسرمدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.عزیز من، پس از یک سال سکوت و اشک و حسرت، حالا شاید بشود از تو حرف زد... تویی که هیچ نگفتی، ولی از درون خفته ی من هزار حرف خاک گرفته برآوردی...قصه ی من و تو داستان پر تاب و تب و پرهیاهویی نیست... من اندر خم کوچه ی خانه نشینی کرونایی ام پس از ازدواج، وقتی که هنوز درگیر چرایی بیرون آمدن از شغلی که به زحمت و تلاش ساخته بودمش و به خیانتی دوستانه! از من ربوده شد، درگیر این بودم که چرا ازدواج؛ این پدیده ی مهم در بلوغ اجتماعی و...
ادامه مطلب
ادامه ی ناقص جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.جالبه که هرچیزی در ارتباط با تو دست نخورده یا ناقص می مونه پسرم... حتی نوشته های من در مورد تو...گفتم قصه ها دارم برای گفتن... ولی حرفهام در گلو خشک شد،شبیه لب های ترک خورده ی تو دیگه صدایی از برای واژه سازی ندارم...این هم از نوشته ها! شبیه لباسهای تو که هنوز نو هستند... کفشهای کوچکت که نپوشیدی... عروسک ها و اسباب بازی هات... تخت... کالسکه... کریر... صندلی غذا...در روزگار بچه کشی به سر میبریم عزیزم ! در هر کنجی به ...
ادامه مطلب
جالبه که هرچیزی در ارتباط با تو دست نخورده یا ناقص می مونه پسرم... حتی نوشته های من در مورد تو...گفتم قصه ها دارم برای گفتن... ولی حرفهام در گلو خشک شد،شبیه لب های ترک خورده ی تو دیگه صدایی از برای واژه سازی ندارم...این هم از نوشته ها! شبیه لباسهای تو که هنوز نو هستند... کفشهای کوچکت که نپوشیدی... عروسک ها و اسباب بازی هات... تخت... کالسکه... کریر... صندلی غذا...در روزگار بچه کشی به سر میبریم عزیزم ! در هر کنجی به شکلی!و من خدا رو شکر میکنم که حالا حداقل یک عزیز کمتر دارم برای احتمال از دست دادنش... نوشته شده در ساعت   نویسنده شـــبیر بخوانید...
ادامه مطلب
دیالوگی از پوست شیر حرف حسرتهای عمیق روحم بودآنجا که گفت وقتی فرزندم به دنیا آمد به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که هم اومدنش رو ببینم هم رفتنش رو...دیدم منم همین بودم... وقتی برای اولین بار بغلت کردم، و چشمان زیبای تو پیوندی عجیب با دلم برقرار کرد، حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد روزی کنار گودالی خالی شده از خاک، که قرار بود خونه ی بدن کوچک و نحیف تو باشه، برای آخرین بار بغلت میکنم...و دیگه در آغوشم از پله های خونه نمیبرمت بالا... و دیگه برات شیر درست نمیکنم... و دیگه پوشکت رو عوض نمیکنم... و دیگه برات لباس نمیخرم... و دیگه نمیبینم که سوار روروئکت مسیر کوتاه تلویزیون تا آشپرخانه رو برای رسیدن بهم میدوی... امروز مجید میگفت بابایی... این ماشینت رو پارک کردی اینجا و رفتی؟... حالا کار ما شده بر...
ادامه مطلب
...داشتنی هایی که نداریمو سکوتی که میسازیم و میخواهیمحاصل دسترنج عقل ماست زندگی...و دردها، انوار مقدسی که برما متصل میشوند و مقصود آنها گسترش است و صعود،و زمین زمینه ی تکرار هزارمین بار این داشتنی ها و سکوت ها و دردهااین بار ولی؛ برای ما... بخوانید...
ادامه مطلب
حال من بی تو گفتنی نیست... نوشتنی هم نیست! سکوت کردنی ست...در هیاهوی پیچیده ی بادها منتظر معجزه ام... کجا رفتی پسرم؟ چه کسی سوال های مرا جواب خواهد داد؟آه... چقدر دنیا بی سرانجام است نوشته شده در ساعت   نویسنده شـــبیر بخوانید...
ادامه مطلب
.هر روز بهانه ای...، و هر شب علتی ... و این رسم های تو در تویِ توخالی گویی نا تمام است تا همیشه...دریایی از تجملات... بیابانی از انحراف... دنبال چه میگردند؟....دوست تر دارم این یلدا را به سنگهای آرمیده در تاریکی قبرستان نگاه کنم...خیلی زندگی آنجاست... خیلی انسان آنجاست... خیلی از مردمان فهمیده ی خاموش، آنجا هر روز و شب جمعند و... تا ابد تنهایند. از خودم میپرسم، در ورای تقویم و گردش روزگار و ماه و خورشیدها، واقعا فقط امشب شب یلداست؟!...آخر... تو که میدانی... هر شبم یلدا بود... هر روزم خلاصه ی خورشید ... من بازمانده ای از ناله های ضعیف و بیمار این دنیای بازیچه نیستم! فقط میدانم که هیچ چیز این دنیا برای سینه ی تنگ انسان کافی نیست...آه...چه قدر شلوغ میکنند این مردم... چ...
ادامه مطلب
دلگيرم... در خیابان که راه میروم فقط سکوت... فقط یا خدا... فقط آه... حالا... بگذار همه فکر کنند برنده اند... خدا که میداند دلم چقدر مظلوم بود... ...
ادامه مطلب
یک کتاب کوچک دارم... برش میدارم میروم امامزاده سکوت میکند... میگذارمش میان خودم و حضرت...! میپرسم تکلیف مرا نمیخواهی مشخص کنی؟! باشد یا نباشد؟! میخواهی اش یا نه؟ سکوت میکند به یلدا نزدیک میشویم... به مرگ... به آخرین انار روی درخت... به بی برگی و بی ثمری درخت خرمالوی حیاط زنگ زده میله های در... من نفس های آخرم را میکشم... چادرم خیس شده... و کفش هايم.... تکلیف من چیست؟!... سکوت میکند......
ادامه مطلب
دلتنگ نیستم...بیشتر بلاتکلیفم ... گاهی از خودم میپرسم واقعا این آدم... همان هست که ارزش اينهمه صبر و اذیت و کنایه را داشته باشد؟... یا میپرسم، این رابطه که اينهمه برایش خرج شدی، واقعا همان بود که ساله...
ادامه مطلب
... امروز رفته بودم دانشگاه... در پاگرد ورودی ساختمان علوم پایه بودی.... جلوي درب پایین پله ها بودی... روی صندلی های پیش از کلاس ها... با ساکی در دست... و کتابی که دوستش دارم.... و داخل ماشین بالاتر از ورودی حیاط... داخل یک پراید قدیمی... روبه روی خورشید شهر....ولی خورشید.... امروز هیچ کجا نبود.......
ادامه مطلب
. فکر میکنم به هزینه ها.... حساب و کتاب ها... کم و زیاد ها... بدهی ها و طلبکاری ها... به کارهای نیمه کاره ام... به دوشیفت کار کردنی نا تمام... به درسم که وقت میخواهد... به سر دردهای مداومم... به سر آمدن ماه.... به عید و دردسرهایش... به شلوغی پس از آن چهار روز... به التهاب مزمن قبلش... به بی انگی...
ادامه مطلب
نشسته ام پای جانماز...صدای یا کریم ها در سکوت حیاط خانه ی قدیمی مان میپیچد... دوست دارم یا کریم صدایشان کنم...، آن وقت که یار کریم نیست... یکی از گذشته ی فعالیت های مجازی ام، پیام فرستاده:حلالم کن... تکیه گاه دختری شده ام... وگرنه از تنهایی هراسی نداشتم... باورم نکردی... و من تصمیم گرفتم....فکر میک...
ادامه مطلب
باید صدایی از آنسوی آسمان در سکوت سرد زمین می آميخت... وقتش شده بود هیاهویی خلوت آلوده ی این زمينيان متعفن را بر آشوبد... و تو آمدی... تا هراس زمان، از حراست ظالمانه ی عدل در بند پایان یابد...بعثت همان ظهور تکریم ارزش های اخلاقی ست... در زمانه ای که بودن نفس های پیامبر خود تمام ارزش بود...ارزشی ...
ادامه مطلب
دلم ميخواست می نوشتم... با دست... و در دل یک دفتر رنگی...به نظرشان میرسد چه فرقی میکند که دفتری رنگی نباشد... شاید راست میگویند... شاید نه... که ورق های کاهی یکدیگر را بيشتر دوست دارند... ولی من... .دیروز از کنار مرد سیاه و خاک خورده ای گذشتم که نشسته بر روی زمین و در خود فرو رفته میگریید... و با ن...
ادامه مطلب