روزگار تنهایی
-
تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 23:56
xa0دلگيرم... در خیابان که راه میروم فقط سکوت... فقط یا خدا... فقط آه... حالا... بگذار همه فکر کنند برنده اند... خدا که میداند دلم چقدر مظلوم بود... xa0
تکلیف
-
تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 23:56
یک کتاب کوچک دارم... برش میدارم میروم امامزادهxa0 سکوت میکند...xa0 میگذارمش میان خودم و حضرت...! میپرسم تکلیف مرا نمیخواهی مشخص کنی؟! xa0 باشد یا نباشد؟! میخواهی اش یا نه؟ سکوت میکند به یلدا نزدیک میشویم...xa0xa0 به مرگ... به آخرین انار روی درخت... به بی برگی و بی ثمری درخت خرمالوی حیاطxa0 زنگ زده م...
نامرد
-
تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 23:56
با خودم عهد کرده بودم دوباره اعتماد نکنم...، ولی.... حالا می بینم که میشود " نامرد"ی درمان باشد!، وقتی دنیا وارونه شده باشد... xa0
برهوت
-
تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 23:56
xa0 حال من حالی نیست که بتوان به آن گفت خوب.. میخواهم بنویسم ولی نميتوانم...! هیچ چیز بدتر از دردی نیست که بابتش زبانت به حرف زدن سنگین میشود... خدا که ميداند...xa0 دید.... گفته بود... ولی من خودم بودم که همچون کودکی نوپا پریدم در آغوشی که امن نبود... حالا... جواب اينهمه برهوت روحم را چه کسی خواهد د...
کلافِ کلافه!
-
تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 23:56
احساس کلافگی در حقیقت هم انگار چیزی شبیه کلافی ست که انقدر پیچیده شده در هم، که باور نداری بشود آن همه گره اش را از هم گشود... تنها باید خودت را گوشه ای پرت کنی و رها کنی... ای کاش ميشد... من خسته ام.
نگاه کن!
-
تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 23:56
بستگی داره چطور نگاه کنی... خوب که فکر میکنم میبینم همیشه خودِ اصل "دوست داشتن" رو دوست داشتم...! دوست داشتن آدمها... درخت ها... شادی ها... آرامش... دوست داشتن کتاب... نقاشی... هنر... طبیعت... نه کمتر
حوصله
-
تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 23:56
حوصله ی من رو نداره...xa0 نميدونم اینجا چکار میکنه؟.. کمی غر ميزنه کمی شکوه میکنه کمی به من بی محلی میکنه.. . بعد دستمو می بوسه....xa0 چقدر سخته فهمیدن صداقت آدمها... ميگه دلش ميخواد بره.... نميدونه من چند ساله که آرزوم رفتنه.... انگار مشقهای قدیمی منو تازه داره یاد ميگيره...xa0 میرم سراغ گذشته م......
حیران فقط یک گردنه نیست!
-
تاریخ: 1397/11/22 ساعت: 23:56
دلتنگ نیستم...بیشتر بلاتکلیفم ... گاهی از خودم میپرسم واقعا این آدم... همان هست که ارزش اينهمه صبر و اذیت و کنایه را داشته باشد؟... یا میپرسم، این رابطه که اينهمه برایش خرج شدی، واقعا همان بود که ساله
مرگ
-
تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 1:54
. نه تو می مانی و نه من... نه این همه غم و شادی مواج بین ما... روزگاری که چندان دور نيست... xa0میان ما و تجربه اش یک استکان چای سرد و چند قند خاک گرفته منتظر است تا... قول بده دلگیر نشوی از هراس من...xa0 و نه از سکوتم... و چای هايمان را داغ بریزی....xa0 که زندگی چیزی نیست که... xa0از یاد من و تو برو...
هنوز هم..
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:01
....این همه آدم بی رد پا،و آن همه رد پای بی صاحب!زیر سقف آسمان ساکت این دنیا...غمگین نیست صدایم...!فقط دیگر مخاطبی ندارد این روزها...وگرنه...هنوز هم ایمان دارم که،باید روزی حداقل چند دقیقه، به آسمان نگاه کرد...هنوز هم فردا، روز خداست...و هنوز هم باید رفت...، وقتی که دلی برای ماندنت دست و پا نميزند.....
همه جا بودی..
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:01
... امروز رفته بودم دانشگاه... در پاگرد ورودی ساختمان علوم پایه بودی.... جلوي درب پایین پله ها بودی... روی صندلی های پیش از کلاس ها... با ساکی در دست... و کتابی که دوستش دارم.... و داخل ماشین بالاتر از ورودی حیاط... xa0داخل یک پراید قدیمی... روبه روی خورشید شهر....ولی خورشید.... امروز هیچ کجا نبود.....
پاک!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:01
xa0 . کلی نوشتم و ناگاه پاک شد... انگار خدا هم نخواست بگم چقدر دلگيرم از....xa0 . . نوشته شده در xa0ساعتxa0  نویسندهxa0شـــبیرxa0
شلوغی...!
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:01
xa0 . فکر میکنم به هزینه ها.... حساب و کتاب ها... کم و زیاد ها... بدهی ها و طلبکاری ها... به کارهای نیمه کاره ام... به دوشیفت کار کردنی نا تمام... به درسم که وقت میخواهد... به سر دردهای مداومم... به سر آمدن ماه.... به عید و دردسرهایش... xa0به شلوغی پس از آن چهار روز... به التهاب مزمن قبلش... به بی ا...
یا کریم..
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:01
نشسته ام پای جانماز...صدای یا کریم ها در سکوت حیاط خانه ی قدیمی مان میپیچد... دوست دارم یا کریم صدایشان کنم...، آن وقت که یار کریم نیست... یکی از گذشته ی فعالیت های مجازی ام، پیام فرستاده:حلالم کن... تکیه گاه دختری شده ام... وگرنه از تنهایی هراسی نداشتم... باورم نکردی... و من تصمیم گرفتم....فکر میک
آسمان فیروزه...
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:01
باید صدایی از آنسوی آسمان در سکوت سرد زمین می آميخت... وقتش شده بود هیاهویی خلوت آلوده ی این زمينيان متعفن را بر آشوبد... و تو آمدی... تا هراس زمان، از حراست ظالمانه ی عدل در بند پایان یابد...بعثت همان ظهور تکریم ارزش های اخلاقی ست... در زمانه ای که بودن نفس های پیامبر خود تمام ارزش بود...ارزشی
همانا انسان عجول آفریده شد...
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 11:01
دلم ميخواست می نوشتم... با دست... و در دل یک دفتر رنگی...به نظرشان میرسد چه فرقی میکند که دفتری رنگی نباشد... شاید راست میگویند... شاید نه... که ورق های کاهی یکدیگر را بيشتر دوست دارند... ولی من... .دیروز از کنار مرد سیاه و خاک خورده ای گذشتم که نشسته بر روی زمین و در خود فرو رفته میگریید... و با ن
عصر جمعه...
-
تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 18:34
.بی تو دلگیر است حال عصر جمعه، علت عهد دوباره روشنايى های فردا....میشود از راه برگردد نسیم و،باز هم یک جرعه آرامش زمین رادست تو مهمان کند؟...این مناره، سرد، در آغوش مسجد، منتظر، رفتار یک پوشیده از غم دارد امروز...درد، پیکر دارد امروز...شهر، اژدر دارد امروز...روح شب هم قصد رجعت دارد امروز....آه... بی...
شرط بندی!
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 10:49
بیا شبیه دنیا با من شرط ببند...!تو سر تنهایی ات... و من سر زیبایی ...من که تنهاییت را ببرم...، تو دردهایت را میبازی....!و من راضی میشوم...، که تو آرام میگیری....باور کن میترسم اگر...، روزی تو برنده باشی...!که این زیبایی تلخ،تنهاییت را عمیق تر خواهد کرد...باور کن....بگذارد من برنده باشم ای کاش ، این ...
اگر دیر شود!
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 7:18
xa0 بعضی روزها هستند که،در هر دقیقه شان احساس رفتن داری...مثل مسافری که میداند نمی ماند..دقیقا در چنین روزهایی،کسانی که تو را می آزارند ،فراموش نمیکنی...!و دقیقا در چنین روزهایی، فکر میکنی ای کاش خدا سکوت را هرگز نيافريده بود........پ.ن:حال من مهم نيست! ولی شما اگر دلتنگید ؛ لطفا همین حالا به داد حا...
یا اباعبدالله...!
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 7:17
. تازه فهمیدم از این دنیا چه میخواهم...!میخواهم کسی را بیابم که تا سرحد جنون عاشقش باشم....اصلا دوست داشتن متقابلش مهم نیست...!فقط این میل نامیرا به خواستن اوست که مرا در این سرما زنده نگه داشته...دوست داشتن کسی که دلم او را بخواهد....و هرطور نگاه میکنم،تو دوست داشتنی ترینی ........