
مفتح !در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.حالا که چی؟مثلا کجا رو فتح میکنی با اثبات بر حق بودنت به بقیه؟قلب آدمی را که در این دنیا بودنش در ثانیه ای بعد تضمینی ندارد؟!اموالی را که از فردی به فرد دیگر منتقل شد و داخل هیچ گوری ضامن صاحبش نشد؟ قدرت و ریاستی را که سالها از آن دیگران بود و آن دیگران هیچ یک با تمسک بدان جاودان نشدند؟رعایت اصول درست و استفاده از تجربههای کاربردی میتواند نتیجه نهایی را بهتر کند.و یا نام و رسم و اعتباری را که با یک داستان من در آورد...
ادامه مطلب
بارشدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.من از تلاطم میان امواج ، از سکوت بعد از رعد، از سرمای بعد از بارش باران ملایم پاییزی حرف میزنم... از باور استواری درخت، از چوب های خورده ی پوکش که منتظر اره های بی رحم انسان هاست... نه... حال زندگی ام بد نیست... زنده بودن بیمار شده...مدتهاست که قلم و رنگ رفته کنج کمد و خاک روی برگه های سفیدم میرقصد، و من هیچ عیبی در این نمیبینم که پنجره های اتاقم را هفته ها باز نکنم...حالا دیگر سبز و سرخ تنها رنگ دنیا نیست، ما به تمنای...
ادامه مطلب
من از تلاطم میان امواج ، از سکوت بعد از رعد، از سرمای بعد از بارش باران ملایم پاییزی حرف میزنم... از باور استواری درخت، از چوب های خورده ی پوکش که منتظر اره های بی رحم انسان هاست... نه... حال زندگی ام بد نیست... زنده بودن بیمار شده...مدتهاست که قلم و رنگ رفته کنج کمد و خاک روی برگه های سفیدم میرقصد، و من هیچ عیبی در این نمیبینم که پنجره های اتاقم را هفته ها باز نکنم...حالا دیگر سبز و سرخ تنها رنگ دنیا نیست، ما به تمنای روحمان از دنیا بدهکار مانده ایم...و هر روز شروع دوباره ها نیست وقتی شبی تا صبح ثانیه ها دوان دوان باشند اما، ساعت بر صفر معلق بماند و بماند.این تنها راه، در نظرم تا ابد است...هزاران برگ خشک را انگار باید زیر پاهایم له کنم... و دیگر نگران هیچ کدامشان نیستم.....اری... دلتن...
ادامه مطلب
. تازه فهمیدم از این دنیا چه میخواهم...!میخواهم کسی را بیابم که تا سرحد جنون عاشقش باشم....اصلا دوست داشتن متقابلش مهم نیست...!فقط این میل نامیرا به خواستن اوست که مرا در این سرما زنده نگه داشته...دوست داشتن کسی که دلم او را بخواهد....و هرطور نگاه میکنم،تو دوست داشتنی ترینی ...........
ادامه مطلب
 آقای روزهای اردیبهشتی دنیا...دردِ دل هایم را برایتان؛نگه میدارم برای روز پایان مباداها...!تمام میشود بالاخره... میدانم....مباداهایم را محترم شمردم...بیست و اندی سال است...! تنها به شوق آمدنت... باور کن...! چقدر دوست دارم بیایی و ؛گرد و غبار سالها غیبتمان را ؛از چشمان اسمانیت وام بگیرم و ... ؛ تیمم کنم همه ی عمر.....عمر...؟اصلا مگر زندگی هم کرده ایم پیش از شما؟!....آه.... باز هم عصر جمعه رسید و دلتنگی تحقق رویاها...نفسم را برید....... #اللهم_عجل_لوليك_الفرج...
ادامه مطلب
.بیا دوباره بچه باشیم...بیا حالا که ظهر داغ تابستان آمده، در کوچه ی قدیمی مان، دوباره دوچرخه سواری کنیم... دلم میخواهد دوباره بگویی: بیا مسابقه بدهیم ...!میدانی؟... آخر مدت هاست هر کس که زودتر رسید برنده نیست ! مردم هرکسی را که زودتر "رفت" برنده میدانند...از وقتی با تو مسابقه ندادم؛ همیشه بازنده شدم....بیا که بگذاری این بار من برنده باشم....طعم خوشی ندارد دور شدن ها را تماشا کردن....باز هم انگشتم را که بریدم... ؛دستم را بگیر و ببر زیر شیر آب حیاطتان، و به چشمهایم بگو...: "خوب میشوی ... همین الان...". بگذار در عاقبت این همه گرما، قرمزی گونه های گیلاس بماند و... شیرینی توت ه...
ادامه مطلب